به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» ، به نقل از ایرنا
در اعماق زمین، جایی که تونلهای مترو همچون رگهای شهر در جریانند، دنیای دیگری برپاست. دنیایی پرهیاهو، رنگارنگ و گاهی فریبنده؛ دنیای دستفروشان دورهگرد. واگنهای مترو مملو از مسافرانی خوابآلود است که در انتظار رسیدن به مقصد، چشم به در دوختهاند.
ساعت حوالی ۹ و نیم صبح است. در میان هیاهوی مسافران، صدایی شبیه به خدمه پرواز به گوش میرسد؛ دستفروشان دورهگرد با بساط رنگارنگشان، واگنهای مترو را به بازاری سیار بدل کردهاند و با نجواهای مختلف مشغول تبلیغ محصولاتشان هستند.
صدای دستفروشی جوان در میان همهمه مسافران جلب توجه میکند. او با چهرهای مصمم، بستههای کوچک پد موبر را به این سو و آن سو میچرخاند. «خانما عجله کنید! پد موبر اصل، فقط ۱۰۰ هزار تومان! یکی بخر دوتا ببر. من خودم از این پد موبرها استفاده کردم، عالیه! پوست رو مثل آینه صاف میکنه! کسی رو دستش مو داره براش امتحان کنم؟»

یک نفر داوطلب میشود و در یک چشم به هم زدن تمام موها غیب میشود!
همه چیز حساب شده است، صدای زنی میانسال، که به نظر میرسد از قبل با دستفروش هماهنگ شده، در فضا میپیچد. چند نفر دیگر نیز با تأیید او، سعی میکنند اعتماد مسافران را جلب کنند.
هر یک از مبلغان پد موبر در گوشه و کنار واگن، از خوبیهای این پد جادویی میگویند؛ «منم امتحان کردم این موبرها عالیه. چهارتا هم به من بده! این پد موبر، معجزه میکنه! خودم برای خواهرم خریدم، انقدر راضی بود که دوباره سفارش داد!»
یک زن میانسال با آرایشی غلیظ، با لبخندی تصنعی، به تعریف و تمجید از پد موبر میپردازد. چند نفر دیگر نیز با تکاندادن سر و تأیید او، سعی میکنند به مسافران القا کنند که این پد موبر، واقعاً ارزش خرید دارد.
در واگن زنانه پچپچها بلند میشود و «همه با ذوق از یکدیگر میپرسند بزار ببینیم چیه انقدر ازش تعریف میکنن؟» همین سیاه لشکرها بازار را گرم میکنند و خانمها یکی یکی مجاب میشوند تا از پدهای موبر جادویی بخرند.
ظاهر سادهای دارد و بهاندازه یک کف دست است، اما باطن ماجرا به این سادگیها هم نیست. همه به تلاطم افتادهاند تا از این محصول جادوی بخرند تا اینکه یکی از خانمها که محصول خریده صدایش بلند میشود. وای پوستم سوخت! انگار خانم بعد از خرید پد موبرها سریع آن را تست کرده است و پوستش قرمز میشود؛ «نخرید اینا سمبادهست، نه پد موبر! خوب شد به صورتم نزدم…»
همه آنهایی که تا الان از محصول جادویی تعریف میکردند سکوت اختیار میکنند و انگار به دنبال راه فرار میگردند.
خانم دستفروش و سیاه لشکرش بلافاصله بعد از باز شدن در ناپدید میشوند.
در این میان خانم دیگری با فریاد میگوید که خانم بهجای ۲۰۰ هزار تومن، ۲ میلیون تومن کشیدی کجا میری؟! اما در بسته میشود و دستش به خانم دستفروش نمیشود.

یک دستفروش دیگر که در میان جمعیت ماتش برده است چنین افرادی را مانع کسب و کار میداند و میگوید: «من آمار این سیاهی لشکرا رو دارم. با یکیشون حرف زدم، بابت هر مشتری پورسانت میگیرن تا فقط بگن از این موبرها استفاده کردن و راضی بودن!»
دختری که یکی از قربانیهای دستفروش پدهای موبر است با ناراحتی میگوید: «از ابهر تا تهران با ۳۰۰ هزار تومن اومدم، این با دوتا پد موبر ازم ۴۰۰ هزار تومن گرفت. اما بهم گفته بود ۲۰۰ تومن میشه!»
خانمی که پوستش سوخته است، با ورود هر مسافر باز هم ماجرای پیشآمده را تعریف میکند و میگوید «خانمها تورو خدا هرکسی این دستفروشها را دید به بقیه بگه که ازشون خرید نکنن. خانما لطفاً به فکر همدیگه باشیم و سکوت نکنیم…»
در گوشهای دیگر خانمی که تازه سوار قطار شده است و ماجرا را فهمیده میگوید «هنوز هم کسی گول این دستفروشها را میخورد؟ اولین باری که خودم گول خوردم قیمت پدها ۵ هزار تومن بود و ۶ سال پیش بوده!»
این تنها گوشهای از ماجراهای دستفروشان مترو است. آنها که سودجویی را بر حقوق شهروندی ارجح میدانند و مسافران را در هزارتوی فریب و زیان رها میکنند. در این میان، شاید تلنگری لازم است تا هربار که صدای تبلیغی در واگنها بلند شد، به یادآوریم که «زیبایی به چه قیمت؟» و «اعتماد به کی؟» چرا که گاهی، بهای یک خرید ساده، سوختنی است جانکاه بر پوست اعتمادمان.
در اعماق این تونلها، تنها صدای سوت قطار نیست که باید شنید، بلکه زنگ هشداری نیز باید در گوش جانمان بپیچد: هوشیار باشیم!
پایان پیام/



